تبليغاتX
بوسه باران
کسانی که به دیگران متکی هستند فرصت را از دست میدهند.

زندگي
از سه جزء تشكيل شده است:
آنچه بوده ، آنچه هست و آنچه خواهد بود.
بيائيد تا از گذشته براي حال استفاده كنيم
و در حال چنان زندگي كنيم كه زندگي آينده بهتر باشد.
شكل دادن به زندگي وظيفه خودمان است . به صورتي كه آنرا بسازيم ،
اين بازسازي مايه زيبايي و يا مايه شرمساري ما مي شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:21  توسط مهدی  | 


سلام
*علی اکبر خان*

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:34  توسط مهدی  | 

 

Exile

هجرت

Cold as the northern winds

سرد چون باد صبا

In December mornings,

در صبحدمان نخستین ماه زمستانی

 Cold is the cry that rings

فریاد سردیست

From this far distant shore

که از این ساحل دور افتاده بر می خیزد

Winter has come to late

زمستان چه دیر هنگام سر رسیده است

Too close beside me

سر رسیده است

How can I chase away

و چه نزدیک من است

All these fear deep inside?

چگونه گریزم از ژرفای وجودم

I'll wait the sings to come

در انتظار نشانه ها خواهم نشست

I'll find away

راهی خواهم یافت

I will wait the time to come

در انتظار زمان خواهم نشست

I'll find away home

راهی به سوی خانه خواهم یافت

 My light shall be the moon

آنگاه که بسوی تو بر آب روانه میگردم

 And my path-the ocean

مهتاب چراغی دارم

As I sail home to you

اقیانوس طریقی و ستاره صبحدمی

 

Who then can warm my soul?

پس کیست که جان مرا گرما بخشد؟

 

How can guall my passion?

کیست که آتش اشتیاق مرا فرونشاند؟

Out of these dreams a bout

در میان همه رویاهایم قایقیست

I will home to you.

مرا بسوی تو ، بسوی خانه روانه می کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 14:7  توسط مهدی  | 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:45  توسط مهدی  | 

روزي استاد رو به شاگردانش گفت كه امروز يك تمرين تازه انجام مي دهيم. همه سراپا گوش چشم به استاد و مرتب ايستاده بودند.

استاد رو به مهدی كرد و گفت: پشت به من بايست و كم كم به عقب خم شو و خودت را رها كن.

مهدی لبخندي زد و گفت: استاد ! ممكن است از پشت به زمين برخورد كنم.

استاد پاسخ داد : به من كه پشت سرت ايستاده ام اعتماد كن تا من پيش از آنكه با سر به زمين بيفتي به موقع تو را بگيرم.

مهدی در ابتدا از انجام چنين تمريني احساس ناراحتي مي كرد ،بيش از چند بار به اندازه چند سانتي متر خودش را به عقب رها كرد اما...

سرانجام مهدی دستانش را روي سينه صليب كرد ،چشمانش را بست و خودش را به عقب برگرداند ،گويي مي خواست در آب شيرجه وارونه بزند.

همه شاگردان در يك لحظه مطمئن شدند كه سر مهدی به كف سالن اصابت خواهد كرد اما در آخرين لحظه استاد ،سر و شانه هاي مهدی را گرفت و فورا او را بلند كرد.

مهدی چشمانش را باز كرد و لبخند زد.

استاد رو به مهدی گفت: مي بيني؟ تو چشم هايت را بستي،فرقش اين بود.گاهي تو آنچه را مي بيني نمي تواني باور كني، مجبوري آنچه را احساس مي كني باور كني.اگر كسي هست كه به تو اعتماد كند تو هم بايد احساس كني كه مي تواني به او اعتماد كني حتي وقتي در تاريكي هستي ،حتي وقتي داري مي افتي.

عید نوروز به همه شما عزیزان دل مبارک با د

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:29  توسط مهدی  | 

 

 سینه ام آینه ای است

با غباری ازغم

تو به لبخندی از آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر خواهد کرد

آه مگذار که دستان من

آن اعتمادی که به دستان تو دارد

به فراموشی بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم آه

با تو اکنون چه نشستها خاموشی هاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:59  توسط مهدی  | 

ای خدا ! ای راز دار بندگان شرمگینت

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا ! ای همنو  ای ناله ی پروردگانت-

زین جهان ، تنها توبا سوز دل من آشنایی

*

اشک ، میغلتد بمژگانم ز شرم روسیاهی

ای پناه بی پناهان ! مو سپید روسیاهم

بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم

تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم

*

بر تن آلوده من منگر ، روح پاکم را نظر کن

دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها

من بتو رو کرده ام ، بر آستانت سر نهاده ام

دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها

*

مهربانا ! با دلی بشکسته ، رو سوی تو کرده ام

رو کجا آرم اگر از درگهت گویی جوابم؟

بیکسم ، در سایه مهر تو میجویم پناهی

از کجا یابم خدایی گر بکویت ره نیابم ؟

*

ای خدا ! ای راز دار بندگان شرمگینت

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی

ای خدا ! ای همنو  ای ناله ی پروردگانت-

زین جهان ، تنها توبا سوز دل من آشنایی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:25  توسط مهدی  | 

 

 

سلام من تازه وارد عرصه وبلاگ داران شده ام

و در حال حاضر هیچ چیز در نظرم نیست تا بدونم باید در باره چی بنویسم

لطفآ برایم نظر بگذارید و بگویید درمورد چه چیزی بنویسم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 14:32  توسط مهدی  |