Exile
هجرت
Cold as the northern winds
سرد چون باد صبا
In December mornings,
در صبحدمان نخستین ماه زمستانی
Cold is the cry that rings
فریاد سردیست
From this far distant shore
که از این ساحل دور افتاده بر می خیزد
Winter has come to late
زمستان چه دیر هنگام سر رسیده است
Too close beside me
سر رسیده است
How can I chase away
و چه نزدیک من است
All these fear deep inside?
چگونه گریزم از ژرفای وجودم
I'll wait the sings to come
در انتظار نشانه ها خواهم نشست
I'll find away
راهی خواهم یافت
I will wait the time to come
در انتظار زمان خواهم نشست
I'll find away home
راهی به سوی خانه خواهم یافت
My light shall be the moon
آنگاه که بسوی تو بر آب روانه میگردم
And my path-the ocean
مهتاب چراغی دارم
As I sail home to you
اقیانوس طریقی و ستاره صبحدمی
Who then can warm my soul?
پس کیست که جان مرا گرما بخشد؟
How can guall my passion?
کیست که آتش اشتیاق مرا فرونشاند؟
Out of these dreams a bout
در میان همه رویاهایم قایقیست
I will home to you.
مرا بسوی تو ، بسوی خانه روانه می کند.
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
استاد رو به مهدی كرد و گفت: پشت به من بايست و كم كم به عقب خم شو و خودت را رها كن.
مهدی لبخندي زد و گفت: استاد ! ممكن است از پشت به زمين برخورد كنم.
استاد پاسخ داد : به من كه پشت سرت ايستاده ام اعتماد كن تا من پيش از آنكه با سر به زمين بيفتي به موقع تو را بگيرم.
مهدی در ابتدا از انجام چنين تمريني احساس ناراحتي مي كرد ،بيش از چند بار به اندازه چند سانتي متر خودش را به عقب رها كرد اما...
سرانجام مهدی دستانش را روي سينه صليب كرد ،چشمانش را بست و خودش را به عقب برگرداند ،گويي مي خواست در آب شيرجه وارونه بزند.
همه شاگردان در يك لحظه مطمئن شدند كه سر مهدی به كف سالن اصابت خواهد كرد اما در آخرين لحظه استاد ،سر و شانه هاي مهدی را گرفت و فورا او را بلند كرد.
مهدی چشمانش را باز كرد و لبخند زد.
استاد رو به مهدی گفت: مي بيني؟ تو چشم هايت را بستي،فرقش اين بود.گاهي تو آنچه را مي بيني نمي تواني باور كني، مجبوري آنچه را احساس مي كني باور كني.اگر كسي هست كه به تو اعتماد كند تو هم بايد احساس كني كه مي تواني به او اعتماد كني حتي وقتي در تاريكي هستي ،حتي وقتي داري مي افتي.

عید نوروز به همه شما عزیزان دل مبارک با د
سینه ام آینه ای است
با غباری ازغم
تو به لبخندی از آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر خواهد کرد
آه مگذار که دستان من
آن اعتمادی که به دستان تو دارد
به فراموشی بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم آه
با تو اکنون چه نشستها خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من

ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدا ! ای همنو ای ناله ی پروردگانت-
زین جهان ، تنها توبا سوز دل من آشنایی
*
اشک ، میغلتد بمژگانم ز شرم روسیاهی
ای پناه بی پناهان ! مو سپید روسیاهم
بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم
تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم
*
بر تن آلوده من منگر ، روح پاکم را نظر کن
دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها
من بتو رو کرده ام ، بر آستانت سر نهاده ام
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها
*
مهربانا ! با دلی بشکسته ، رو سوی تو کرده ام
رو کجا آرم اگر از درگهت گویی جوابم؟
بیکسم ، در سایه مهر تو میجویم پناهی
از کجا یابم خدایی گر بکویت ره نیابم ؟
*
ای خدا ! ای راز دار بندگان شرمگینت
ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدا ! ای همنو ای ناله ی پروردگانت-
زین جهان ، تنها توبا سوز دل من آشنایی
سلام من تازه وارد عرصه وبلاگ داران شده ام
و در حال حاضر هیچ چیز در نظرم نیست تا بدونم باید در باره چی بنویسم
لطفآ برایم نظر بگذارید و بگویید درمورد چه چیزی بنویسم